X
تبلیغات
جوان پارسی

























جوان پارسی

 

سالگرد شهادت حضرت احمد بن موسی شاهچراغ(ع)

 اسوه ایثار، وفاداری و شجاعت-امین ولایت- بر کلیه

عاشقان آن حضرت تسلیت باد.

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 9:37 توسط مریم سعادت جو| |

 

باز هم من زنده ام آه ای خدا ،

متشکرم !


باز باران بر غبار شیشه ها ،

متشکرم ؛


باز هم خمیازه و بیداری و صبحی دگر ؛


دیدن آیینه و نور و صدا ،

متشکرم ؛


باز هم یک سفره و یک چای داغ و نان گرم ؛


فرصت دیدار تو در این فضا ،

متشکرم ؛


بار دیگر می توانم بو کنم از پنجره ؛


یاس خیس خانه همسایه را ،

متشکرم ؛


کفش هایم را بپوشم ، شانه بر مویم زنم ؛


کیف پولت را نمی خواهی؟ چرا !

متشکرم ؛


گرچه با این وقت پر ، گهگاه یادت می کنم ؛


خاطرم جمع است می بخشی مرا ،

متشکرم ؛


من که بی تسبیح و بی سجاده ام از من بگیر ؛


این تغزّل را به عنوان دعا ،

متشکرم !

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 9:31 توسط مریم سعادت جو| |

کسی دیگر نمی کوبد

 

          در این خانه متروکه ویران را

 

کسی دیگر نمی پرسد

 

          چرا تنهای تنهایم!؟!؟!

 

ومن چو شمع می سوزم

 

                ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

  ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

 

  درون کلبه ی خاموش خویش اما

 

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

 

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

 

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

  

کسی حال من تنها نمی پرسد

 

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

 

که هر دم با نسیمی 

 

       میشود برگی جدا از او

 

ودیگر هیچی از من نمی ماند.....

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 15:44 توسط مریم سعادت جو| |

به روز فکر می کنی. جاده های تاریک را آن چنان قدم فرسوده ای که حادثه ها، چشم های جست وجوگرت را می سوزانند.

دست هایت ورق می خورند لابه لای روزها و اتفاقات.

چشم هایت را باز کرده ای و می نگری. ذهنت طعم غلیظ سؤال، را مزه مزه می کند.

گام هایت را برداشته ای و زندگی ات را در کوله بارت گذاشته ای و راه افتاده ای روبه روی روزهای آمده و نیامده.

به روز فکر می کنی.

خبر، همه فصل هایت را پر کرده است. بهار و خزان در تو، به نحوی دیگر می گذرند.

روزهایت را فراموش کرده ای و چشم هایت، زوایای گمشده اتفاق را می کاوند.

خبر، تو را فراموش نمی کند.

کلمات، با پاهای تاول زده، از دیار داغ خبرها عبور کرده اند تا از شاهراه کلام تو، به تمام جهان مخابره شوند.

تو در گستره اذهان جاری می شوی، پروانه های اندیشه ات فراگیرند. دنیا در هوای واژه هایت نفس می کشد حقیقت را.

قلمت را که برمی داری، قصه آغاز می شود. تو بر بلندای جهان ایستاده ای و واقعیت را به تمام جهان مخابره می کنی.

دوربینت را برداشته ای و حادثه ها را ثبت می کنی.

کفش هایت، روی جاده های جست وجو پیر شده اند.

قلمت، روی صفحات می لغزند و ذهنت عجیب درگیر است.

آنچه را می بینی، برای ندیده ها می نویسی؛ خبر، داغ تر از خورشید، زیر پوستت می دود، گرمی اتفاق، می سوزاندت.

همه روزهایت را در تازه ترین خبرها خلاصه کرده ای. نیمی از ذهنت، در هیاهوی یافتن است و نیم دیگر، در بازگو کردن.

امروز، روز توست، این تازه ترین خبری است که تو را فریاد می زند.

 خطرنگار روزت مبارك

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 12:28 توسط مریم سعادت جو| |

 

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن

 من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست

که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در

هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...

روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو

زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...

هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...

دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و

دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته

بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...


اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...

و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ

زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 15:29 توسط مریم سعادت جو| |

در های زندگی همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد گاهی همه چیز بر وفق مراد است و گاهی ....

 امروز در لابه لای سرک کشیدن برگ های یک تقویم از جاده زندگی خود عبور کردم جاده ای که صاف و هموار نبود گاه فراز و نشیب گاه سنگلاخ هایی که در تب و تاب گذر ایام اذیتم کردند؛ عشق و ناکامی و ...

و چقدر تلخ است در گذر لحظه ها آبستن حوادث تلخ و شیرین دنیایی شوی و در اوج عشق و دوست داشتن ناکامی و حسرت تمام وجودت را احاطه کند و احساس را فدای زیبایی دنیایی و داشته ها و نداشته ها...و احساس همچون غریبه ای گوشه گیر اسیر طوفان نامهربانی نامردان شود و تو می مانی تو و یک دنیا تنهایی و ...

برای دل خوش کردن خویش باید بگویم زندگی مجموعه ای از لحظه است  لحظه هایی شاد و غمگین لحظه هایی سخت و آسان لحظه های همچون رود روان و یا رودی گاه آرام و گاه خروشان اما این لحظه ها و جریان زندگی  هر گونه و هر چه که باشد یک نکته مشخص است و ان این که باید زندگی کرد...  

به قول یکی از بزرگان "در عمق هر حادثه تلخ تجربه ای نهفته است که خود موجب گشایش درهای خوشبختیست"

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 10:55 توسط مریم سعادت جو| |

 

خانه دوست کجاست؟!!

در همانجاست که انسان خالی است /

 خالی از عجب و غرور و عصیان /

 خانه دوست کجاست؟!

 خانه دوست همین جاست /

کنار مهتاب /

پای سجاده پر از بوی گل یاس سپید /

خانه دوست همانجاست که دل /

می تپد از شوق خدا /

در همان دل که در آن نیست بجز/

 بوی خدا, نور خدا /

در همان دل که در آن جبرائیل/

سر داد ندای اقراء /

در همان دل که آن مرد خدا /

داد پاسخ به ندای اقراء /

در همان دل که به لب جاری شد /

 این دعا /

"فزت و رب الکعبه" /

خانه دوست همین جاست درون دل من و درون دل تو , /

لیک باید بتکانیم دل را ز غبار دنیا /

و کنیم مملو از انوار خدا /

تا به اوج ملکوتش برسیم /

وبه قول سهراب : "خانه دوست در این نزدیکی است /

لای این شب بوها /

 پای آن کاج بلند!.." /

همین.../

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 9:14 توسط مریم سعادت جو| |

 

 

 

الو سلام ، منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

 الو... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

 اگر اجازه مي دهي برايت درد و دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شود دلم پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست

الو ... مرا ببخش

 ، باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ مي زنم... دوباره تا خدا خداست دوباره ... تا خدا خداست...

نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 12:50 توسط مریم سعادت جو| |

 

داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریكایی در تایید اینكه نباید اخبار ناگوار را به یكباره به شنونده گفت تعریف می كند:


مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سركشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:

-جرج از خانه چه خبر؟

-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟

-پرخوری قربان!

-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید كه تا این اندازه دوست داشت؟

-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

-این همه گوشت اسب از كجا آوردید؟

-همه اسب های پدرتان مردند قربان!

-چه گفتی؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان. همه آنها از كار زیادی مردند.

-برای چه این قدر كار كردند؟

-برای اینكه آب بیاورند قربان!

-گفتی آب آب برای چه؟

-برای اینكه آتش را خاموش كنند قربان!

-كدام آتش را؟

-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.

-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟

-فكر می كنم كه شعله شمع باعث این كار شد. قربان!

-گفتی شمع؟ كدام شمع؟

-شمع هایی كه برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

-مادرم هم مرد؟

-بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!

-كدام حادثه؟

-حادثه مرگ پدرتان قربان!

-پدرم هم مرد؟

-بله قربان. مرد بیچاره همین كه آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.

-كدام خبر را؟

-خبر های بدی قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یك سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

آرت بو خوالد

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 12:43 توسط مریم سعادت جو| |

 

وضعیت نابسامان ایران و اقتصاد دلال پرور کانادا در و تخته را به هم جور کرده تا زمینه سوء استفاده سودجویان فراهم گردد. قاچاق آدم یکی از کاسبی های کثیف – و البته پر سود – در این سرزمین است.


برخی از ایرانیان کشته مرده خارج با پرداخت مبالغی بین 30 تا 100,000 دلار به قاچاقچیان انسان تن به ازدواج مصلحتی با فردی مقیم کانادا می دهند. فرد مقیم که توسط سر دسته ها اجیر می شود در ازای دریافت 20 تا 30,000 دلار، هزینه بلیت رقت و برگشت، هزینه هتل و غیره قرارداد ازدواج با فرد متقاضی در ایران امضا می کند.

کار با چند روز خوش گذرانی در ایران، ترکیه، امارات یا قبرس؛ اخذ مدارک ترجمه شده و چند عکس در حالت های عاشقانه دنبال می شود.

از اینجا به بعد دو حالت اتفاق می افتد: یا متقاضی مهاجرت سر کیسه شده و کلاه برداران ناگهان غیب می شوند یا قاچاقچیان به تعهد غمل کرده، طرف پایش به خاک پاک کانادا می رسد و پس از طلاق مصلحتی رها می شود تا مهاجر سر در گم دیگری – بدون راه پس و پیش- به خیل گمگشتگان این دیار افزوده شود
از اینجا به بعد دو حالت اتفاق می افتد: یا متقاضی مهاجرت سر کیسه شده و کلاه برداران ناگهان غیب می شوند یا قاچاقچیان به تعهد غمل کرده، طرف پایش به خاک پاک کانادا می رسد و پس از طلاق مصلحتی رها می شود تا مهاجر سر در گم دیگری – بدون راه پس و پیش- به خیل گمگشتگان این دیار افزوده شود.

اینجا کاناداست… صدای مرا از سرزمین شیر عسل می شنوید.


 

منبع: الف

تنظیم برای تبیان: عطاالله باباپور


نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 22:8 توسط مریم سعادت جو| |


جبرئيل نزد پيامبر (ص) آمد و گفت: اي پيامبر! خداوند تبارك و تعالي مرا با هديه‌اي به سوي تو فرستاده است كه پيش از تو ، به كسي چنين هديه‌اي عطا نفرموده است. رسول خدا (ص) فرمود: آن هديه چيست؟


گفت:صبر و شكيبايي و حتي بهتر از صبر.


حضرت رسول پرسيد: بهتر از صبر چيست؟


جبرئيل گفت:خشنودي (به ارادة الهي) و بهتر از آن .


حضرت پرسيد: بهتر و نيكوتر از رضا چيست؟


جبرئيل گفت:پرهيزكاري و نيكوتر از آن.


حضرت پرسيد: بهتر از اخلاص چيست؟


جبرئيل گفت:يقين و بهتر از آن .


حضرت پرسيد: بهتر از يقين چيست؟


جبرئيل گفت: راه وصول به درجة يقين ، توكل بر خداي عزوجل است.


حضرت پرسيد: توكل بر خداي عزوجل چگونه است؟


جبرئيل گفت: رسيدن به اين آگاهي كه مخلوقات نمي‌توانند به انسان نفع يا ضرري رسانند و يا به او بخشش كنند و يا مانعي در برابرش باشند. به كار بردن اين آگاهي باعث نااميدي (و دل كندن) از مخلوق مي‌شود.


اگر بنده‌اي چنين باشد، كاري براي غير خداوند انجام ندهد، جز به خداوند به كسي اميدوار نشود ، از كسي غير از او نترسد و به هيچ كس جز خداوند، چشم طمع نورزد ؛ و اين معني توكل است .


حضرت پرسيد: اي جبرئيل! تفسير صبر چيست؟


جبرئيل گفت:صبر يعني داشتن حال يكسان در ناراحتي و خوشحالي ، تهيدستي و توانگري و گرفتاري و سلامت . صبر يعني شكايت نكردن به مخلوقات از آنچه كه از بلا و گرفتاري به ايشان مي‌رسد .


حضرت پرسيد: تفسير قناعت چيست؟


جبرئيل گفت: قانع شدن به آنچه كه از دنيا مي‌رسد . قانع شدن به چيز كم و شكر گفتن براي اندك .


حضرت پرسيد: تفسير خشنودي چيست؟


جبرئيل گفت: خشنود كسي است كه چه دنيا به او برسد و چه نرسد ، بر خداوند خشم نگيرد و به اندكي از عمل خوب ، از نفس خود راضي نشود .


حضرت پرسيد: اي جبرئيل تفسير پرهيزكاري چيست؟


جبرئيل گفت: پرهيزكار كسي است كه دوست بدارد آنچه را خداوند دوست دارد . دشمن بدارد آنچه را خداوند دشمن دارد . از حلال دنيا كناره بگيرد و به حرام آن توجه نكند ؛ زيرا در حلال دنيا حساب است و در حرام آن عقاب .


بر همه مسلمانان ترحم نمايد همچنان كه به نفس خود ترحم مي‌كند . از پرحرفي كناره بگيرد همچنان كه از مردار بدبو دوري مي‌كند . از زرق و برق دنيا اجتناب كند تا مبادا او را فرا گيرد . آرزويش را كوتاه كند و مرگش را در نظر آورد .


حضرت پرسيد: تفسير اخلاص كدام است؟


جبرئيل گفت: مخلص آن كسي است كه از مردم چيزي نخواهد تا آن را بيابد . و هنگامي كه آن را يافت ، راضي شود . هر گاه چيز اضافه‌اي در نزد او بماند ، در راه رضاي خدا بدهد . كسي كه از بندگان چيزي درخواست نكند ، به راستي كه به بندگي خداوند اقرار كرده و هر گاه چيزي بيابد ، راضي است و خداوند هم از او خرسند است .


حضرت رسول پرسيد: تفسير يقين چيست؟


جبرئيل گفت: صاحب يقين ، كارهايش براي خداست ، چنان عمل مي‌كند كه گويي خداوند را مي‌بيند و اگر خدا را نمي‌بيند ، خدا او را مي‌بيند .

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:16 توسط مریم سعادت جو| |

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

                      وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی  !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

 آه  ای دریغ و حسرت همیشگی ...

ناگهان 
           چقدر زود
                         دیر می شود!

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:3 توسط مریم سعادت جو| |

بازار انتخابات با برگزاری مناظره میان احمدی نژاد و میرحسین بسیار داغ شد. شب پر دلهره و اضطرابی را پشت سر گذاشتیم. داغ ترین مناظره انتخاباتی برگزار شد و اینک سیل اظهارنظرهای هواداران هر دو طرف.

بازار انتخابات با برگزاری مناظره میان احمدی نژاد و میرحسین بسیار داغ شد.

 شب پر دلهره و اضطرابی را پشت سر گذاشتیم. داغ ترین مناظره انتخاباتی برگزار شد و اینک سیل اظهارنظرهای هواداران هر دو طرف. احمدی نژادی ها از قدرت خطابه و شجاعت نامزد خود می گویند و به آن می بالند و میرحسینی ها از اخلاق و منطق و آرامش نامزد خود می گویند. آنچه واضح است، عزم رئيس جمهور بر علني كرده مبارزه با سرمايه داري و رفاه طلبي مسوولين و به عبارتي كشيدن شمشير از رو است. شمشيري كه ممكن است به قيمت جان او تمام شود چون ميخواهد بساط 26 سال ظلم و فقر و مظلوميت قشر مظلوم و مستضعف را برچيند و وعده هاي امام خميني را براي جانشيني كوخ نشينان با كاخ نشينان به حقيقت برساند. اين مناظره فقط يك برنده داشت كه آنهم ملت ايران بود و يك بازنده كه آنهم كاخ نشينان به اصطلاح دينداري كه خود را وارث انقلاب و ياران ديرين امام ميدانند و با كمال وقاحت تمام حرف ها و عملكرد اسلام و امام را زير سوال مي بردند. بعد ديگر اين مناظره نام بردن رئيس جمهور از مافياي اقتصادي حاكم بر ايران بود. وعده اي كه رئيس جمهور سالها به مردم داده بودند و شايد يك برنامه زنده تلويزيوني با بيش از 50 ميليون تماشاگر، بهترين فرصتي بود كه او براي اعلام آن اسامي به مردم يافت. اكنون انقلاب وارد مرحله تازه اي از تغيير شده است. اصلاحات واقعي در اين حكومت ميتواند به اسلامي شدن آن بيانجامد و دولت يار واقعي شكل ميگيرد. دولتي كه بتواند ادعا كند كه يار واقعي و منتظر راستين و زمينه ساز حكومت جهاني مصلح كل در آينده اي بسيار نزديك است.

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 21:37 توسط مریم سعادت جو| |

 


در حال حاضر بر خلاف  استفاده یسه کاندیدا از عنصر رنگ و مچ بندهای رنگی که در این دوره متداول شده است ، هنوز ستاد محسن رضایی ، وارد این بازی نشده است و به نظر می رسد مسوولان ستاد وی ، اعتقاد چندانی به این روش ها برای جذب رأی ندارند.
در پی توزیع مچ بندهای پارچه ای سبز رنگ بین هواداران میرحسین موسوی،کاندیدای انتخابات دهم ریاست جمهوری ، ستادهای دو کاندیدای دیگر نیز از این روش برای تبلیغات عمومی ، استفاده کردند.

پس از آن که مجتبی ثمره هاشمی ، در پاسخ به سوال خبرنگاری درباره رنگ انتخاباتی احمدی نژاد ، سه رنگ پرچم ایران را معرفی کرد ، مچ بندهای"سبز،سفید،قرمز" توسط حامیان احمدی نژاد تهیه و کار توزیع آن آغاز شد به گونه ای که اخیراً در کنار مچ بندهای سبز موسوی ، افرادی در سطح شهر با مچ بندهایی به شکل پرچم ایران نیز دیده می شوند که نشانگر هواداری آنان از رئیس جمهور کنونی است.

در همین حال ، ستاد مهدی کروبی نیز ، اقدام به تهیه مچ بندهای سفیدی کرده که بر روی آنها ، کلمه"تغییر" چاپ شده است و هواداران این کاندیدا نیز با بستن این مچ بند ، به تبلیغ برای شیخ اصلاحات می پردازند.
کروبی ، چند روز قبل گفته بود که رنگ انتخاباتی اش سفید است.

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 11:45 توسط مریم سعادت جو| |

 

قیمت هر کس به اندازه افق دید اوست

 

(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:36 توسط مریم سعادت جو| |