تبليغاتX
جوان پارسی ::
جوان پارسی
زیباترین قلب 

 

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد.

جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.

پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.

مرد جوان در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت.

 ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.»

 مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید.

 قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود.

 اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده

می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.

مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند

این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

 مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با

قلب من مقایسه کن.

قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.»

پیرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو

عوض نمی کنم. می دانی؟

 هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانیاست که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم

را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.

گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم.

اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند.

چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی

بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.

اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند

 اما یادآور عشقی هستند که داشته ام.

 امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش

بوده ام پر کنند...

حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»

 مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.

در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت.

 از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.

 پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب

مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد.

 دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود.

 عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود...

|+|
نوشته شده توسط در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 21:46
زمانی برای خواستن 

 

 

تو با تمام وجود آن را خواستی،

 آن قدر خواستی که یک لحظه قلبت نا منظم و تند تند شروع به تپیدن کرد.

مثل باروتی آرام و بی حرکت بودی که کبریت بهت زدن.

خودت را چنان فراموش کردی که حتی آن روز کفشاتو لنگه به لنگه پوشیدی.

به خاطرش آن قدر اضطراب و ناراحتی کشیدی که دیوارا هم به حالت خندیدن.

آن قدر برایش گریه کردی و خواستیش که حتی اسمت هم فراموشت شد، ولی تو! ولی تو می ترسی.

می ترسی اگر از دره عبور کنی کقشات گلی بشه. تو می ترسی زیر بارون بری ، مبادا که سرما بخوری.

ت می ترسی شبا رو بی خواب بمونی که یه وقت خوابای شیرینتو از دست ندی.

تو می ترسی اقدام کنی که نکنه کسی سر به سرت بذاره.

تو می ترسی فقط خودت باشی که یهو کسی سرت کلاه نذاره.

تو می ترسی ساده و صادق باشی.

تو می ترسی به طرف قله ی کوه بری که نکنه یه وقت بیفتی.

تو می ترسی روی قله ی کوه دستاتو باز کنی وو دعا کنی.

می ترسی که یه وقت دعات مستجاب نشه و بهت بر بخوره.

تو می ترسی دلتو به دریا بزنی و پیش بری که یهو غرق نشی،

اما می دونی چیه؟

کفشای گلی، پاهای زخمی و خسته از دویدن، بارونی که خیست می کنه، اینکه فکر و خیال نذاره

بخوابی ، این که خودت باشی، نترس، ساده و صادق! اینکه به قله ی کوه برسی، اینکه کسی

دعاتو بشنوه  اینکه اهل دریا ها باشی، خجالت نداره همش  یعنی دوست داشتن...

اما دیگه خیلی دیر شده...

|+|
نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 7:39
عشق یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

عشق یعنی چه؟؟؟

از بهار پرسیدم عشق یعنی چه؟ گفت : تازه شکفته ام هنوز نمی دانم.

از تابستان پرسیدم : گفت: فعلا در گرمای وجودش غرقم نمی دانم.

از پاییز پرسیدم: گفت: در هزار رنگ آن باخته ام نمی دانم.

از زمستان پرسیدم: گفت ک سرد است و بی رنگ.

از مادر پرسیدم: گفت: یعنی هر کسی در این خانه است.

از پدر پرسیدم گفت: یعنی تو.

از خواهرم پرسیدم  گفت: هنوز به آن نرسیده ام.

شبی از ماه پرسیدم: ماه با چهره ای باز و خندان گفت: یعنی مهتاب.

از خود عشق پرسیدم که آخر عشق یعنی چه؟ با تبسمی گفت:

یعنی مهر بی پایان به خالق هستی. 

|+|
نوشته شده توسط در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 10:43
اطلاعیه مهم(دعوت عبادی و سیاسی) 
 

۲۵ ذیقعده *( پنج شنبه ۱۵/۹/۱۳۸۶) روز دحو الارض می باشد که :

((یکی از آن چهار روزی است که در سال به فضیلت روزه ممتاز است و در روایتی روزه اش مثل هفتاد

سال است و در روایت دیگر کفاره هفتاد سال است و هر که این روز را روزه بدارد و شبش را به عبادت سر

آورد از برای او عبادت صد سال نوشته می شود و این روز هر چه در میان آسمان و زمین است استغفار

کنند و این روزی است که رحمت خدا در آن منتشر گردیده و برای عبادت و اجتماع به ذکر خدا در این روز

اجر بسیار زیادی است و ...))*

*۲۵ ذیقعده سالروز مسطح شدن زمین و کف کعبه از زیر آب است.

* (مفاتیح الجنان قسمت اعمال ماه ذی االقعده)

|+|
نوشته شده توسط در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 9:3
میلاد امام رضا (ع) مبارک 
 

ای آفتاب غریب!

دشت کویری قلبم، رودخانه ی خشکیده ی عشقمو وجود پر حسرتم تو را می طلبد،

تویی که از سر لطف به همه می نگری. تو را می طلبم با آن گنبد همیشه طلایت که آرامش دهنده ی

قلب کبوتران خسته ایست که از راه های دور برای پا بوسی ات آمده اند.

تو تنها آفتابی هستی که از کهکشان ولایت نصیب سرزمینم شده ای.

ای هشتمین افتاب، سرزمین کویری وجودم ، دستان سبز تو را می طلبد.

دلم هوای حرم تو را دارد. ضریح پاک و مطهری که ارامش روح بیمارانی است که از راه دور برای شفا

به پنجره فولادت دخیل می بندند و شفا می گیرند.

آری! همه و همه وقتی در استان مقدست قرار می گیرند به زبان می آیند،

از زائران عاشقت گرفته تا گلدسته های همیشه برافراشته ات و صدای نقاره هایت

همان ترانه ی همیشه آشنا که اشک را به چشمان زائران هدیه می کند،

و ایوان طلایت که قلب ها را جلا میدهد و پنجره فولادت که دردها را شفا میبخشد.

ذره ذره ی خاک تو را می بوسم و سرمه ی چشمانم می کنم.

((یا علی بن موسی الرضا المرتضی))

|+|
نوشته شده توسط در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 7:17
نیما تولدت مبارک 

۱۱۰ سال پیش علی اسفندیاری یا همان ( نیما یوشیج) در 21 آبان سال 1۲76 در

یوش( دهی از بخش نور شهر آمل) زاده شد.

 تحصیلات اولیه خود را در همان روستا گذراند و بعد از مدتی به شهر تهران آ مد

و در دبیرستان سن لویی ادامه تحصیل داد.

وی پس از فراغت از تحصیل به کار در وزارت دارایی پرداخت اما دیری نپایید که

چنین کاری را مطابق پسند خود نیافت و از آن دست کشید در اصل همه نوع کاری

مقتضی طبیعت نیما نبود و خود مینویسد:(( سر انگشتانی که می تواند کتاب ها

نوشت و به عالم انسانیت خدمت کند اگر به وظیفه خودش عمل نکرده باشد خیلی

جای تاسف دارد!...))

 او یکی از شاگردان نظام وفا بود و در اثر تشویق های او به سرودن شعر روی آورد.

هر نوع قوه ی خلاقانه در وی وجود داشت.

 وخود او نیز در یادداشت های خود می نویسد:

(( در 15 سالگی گاهی می رفتم که مورخ شوم، گاهی نقاش میشدم و گاهی

روحی، گاهی طبیعی.در من یک روح اخلاقی رو به تعالی بود. و بعد ها در مدرسه با

مراقبت و تشویق یک معلم خوشرفتار که ( نظام وفا) میباشد مرا به خط شعرگفتن

انداخت)). نیما اوزان شعر عروضی راشکست و شعرش را از چهارچوب وزن و

قافیه آزاد ساخت و به سوی راهی نو در شعر قدم گذاشت که امروزه به سبک

نیمایی شهرت یافته است .و حال نزدیک به نیم قرن از شکوفا ترین لحظات آفرینش

شعری نیما می گذرد و در این نیم قرن پیروان او راهی را که نیما گشوده بود گسترش

دادند و بسیاری از شاعران جوان ما سبک وی را دنبال می کنند

و من امیدوارم نیما برای ادبیات ایران در حد نام نباشد و پایدار بماند.

به قول عزیزی:( مولانا را که از ما گرفتند حداقل نگذاریم نیما از دست برود)

و صدا و سیمای نیز به این مهم توجه کند و فقط به پخش سریالی از وی اکتفا نکنند.

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم...

|+|
نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 18:6
لطفت را دریغ نکن 

 

روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا میزند.او تصمیم گرفت عقرب را نجات

دهد ، اما عقرب انگست او را نیش زد.

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب باردیگر او رانیش زد.

رهگذری او را دید و پرسید: (برای چه عقربی را که نیش میزند ، نجات می دهی.)

مرد پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند

 ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.

 چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش میزند؟

آری عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن.

حتی اگر دیگران تو را بیازارند.

|+|
نوشته شده توسط در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 15:8
 
http://parastooyeshiraz.blogfa.com/

|+|
نوشته شده توسط در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 10:58
اينجا مسجد الاقصي نيست 
 

قدس سومين مكان مقدس مسلمانان است

و اكنون تبديل به يك هويت بازدارنده و يك سپر دفاعي مستحكم فلسطينيان در برابر

اسرائيل است. تا قدس هست اشغالگران صهيونيست نمي توانند ارام بمانند و

اگر با ابزار جنگي نتوانند به آن نزديك شوند راه هاي ديگري را مي آزمايند ‏‌‏‌‎‌كه در حال

حاضر هم يكي ازشگرد هايي كه صهيونيست ها به كمك رسانه هاي تحت نفوذشان

به كار گرفته اند جا انداختن تصوير مسجد قبة الصخره به جاي مسجد الاقصي است،

و اكنون نه تنها مردم كشور هاي دور دست و غير مسلمان بلكه بسياري از ما

مسلمانان نيز تصوير مسجد قبة الصخره را با قدس اشتباه مي گيريم.

اين مسجد چند ضلعي آبي رنگ با گنبد طلايي ، مسجد قبة‌الصخره است ولي

مسجد الاقصي كه درنزديكي قبة‌الصخره قرار دارد بزرگ تر از آن است و رواق ها

و حجره هاي متعددي در اطراف خود دارد و گنبد آن تيره رنگ است. و

اكنون با توجه به اهميتي كه مسجد الاقصي براي امت اسلامي دارد

لازم است كه همه ي احاد مردم در اين مورد رويكرد تازه و هماهنگي را

در پيش گيرند تا دشمن نتواند در مورد اين ذهنيت نادرست حاكم بر

جوامع اسلامي در خصوص تصوير مسجد الاقصي ، آسيبي را متوجه اين

مكان مقدس نكند.

|+|
نوشته شده توسط در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 17:46
رمضان آمد 

 چند صباحی است که مناجات (ربنا...) به گوش می رسد

و خدا را شکر که بعد از مدتی طولانی باز هم همه ی خانواده

سر سفره ی افطار مادر بزرگ جمع می شویم.

و چه لحظه ی زیبایی است آن لحظه که همه در تکاپوی چیدن سفره ی افطارند!

بچه های کوچک حال و هوای عید نوروز را دارند گویی بزرگ تر ها برایشان سفره ی

هفت سین را می چیند ! دائم دور و بر سفره رفت و امد می کنند.

 خوب که دقت کنی چشم هایی را می بینی که در انتظار اذان مغرب

به سفره نگاه می کنند.

و چه شیرین است لحظه های آخر و مناجات دم افطار...

و از آن شیرین ترآن که بعد از یک روز امساک از بدی ها و پلیدی ها و بر چیدن توشه

ای از دعا و راز و نیاز و احسان، همه با دلی سر شار از عشق به خدا ، دور تا دور

سفره زانو بزنیم و از سفره ی پر برکت خداوندی لقمه برگیریم.

اما روزه گرفتن بدون بازداشت چشم و گوش و زبان از خطا و لغزش فقط گرسنگی

کشیدن است و بس.

اما رمضان ماهی است که در شب های قدر آن باید دفتر چه بیمه زندگی را به مهر

تمدید اعتبارمان ممهور کنیم. باید از لحظه لحظه ی این ماه استفاده کرد واز شب ها

و روزهایش بهره گرفت و باید قدر ، قدر را بدانیم .

میزبان منتظر است تا یا رب مهمان را بشنود.


 

خورشید زنگ کلاس را زد

ستاره ها صف به صف سر کلاس حاضر شدند

شعبان پای تخته ایستاد

نام دب اکبر و اصغر را نوشت و ضربدر زد!

ساکت شلوغ نکنید.

معلم آمد برپا!

-امروز نماینده کلاس عوض می شود.

نوبت شعبان تمام شده است

رمضان نوبت توست

تو نماینده جدید کلاس هستی!

 

سلام خدای رمضان

منو که می شناسی، اره من یکی تز بیشمار بندگانتم که دلش خیلی برات تنگه خیلی...

حالا هم دارم دعا هامو فهرست میکنم و دنبال راهی برای گفت و گوی زیبا با تو می گردم.

نمیدونم این چندمین دفعه هست که می خوام شروع کنم، ولی می دونم که می خوام بمونم.

میدونی دارم به چی فکر می کنم، امسال دوست دارم روزه ها مو با یاد تو افطار کنم.

نازنینم! خیلی وقته که گرسنه ی ذکر توام، امسال دیگه می خوام مهمون سفره خودت باشم. 

خدایا حالا که تو خواستی من زمینی باشم خودتم یه فکری برای آسمونی کردنم بکن.

بهترینم! من هنوز خودم رو نمی شناسم، اگه تو مسیر رو برام روشن نکنی هیچ وقت بهت نمی رسما!

پس خدا جونم تسلیم توام تا ابد...

من دارم میام ، تو هم هوامو داشته باش.

(اللهم اسلمت نفسی)

|+|
نوشته شده توسط در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 18:42
دوباره دلم شکست 

 

چقدر ساعت ها و روزها را شمردم تا این روز بالاخره برسه

چقدر تقویم را ورق زدم تا این روز بیاد آره مثل چنین روزی قرار بود راهی دیار عشق بشم.

از یه هفته قبل با همه دوستام خداحافظی کردم و حلالیت خواستم

به سلامتی کجا؟ کربلا...، کربلا، واقعا تو هم زائر میشی خوش به حالت التماس دعا...

و با این کار حس می کردم دلشون رو می شکنم چون اسمش که میاد اشک توی چشای هر عاشقی

جمع می شد و با این کار سنگینی روی دوشم احساس می کردم اخه من چه جوری برای اشک چشای

عشاقش دعا کنم، یعنی من این لیاقت رو پیدا می کنم؟........

و من می مونم و یه دنیا پر از دلتنگی و تنهایی... بی قرارم ،اخه پس کی اون روزی می رسه که برم

روبروی حریم قشنگش و بگم: السلام علیک یا اباعبدالله....

حس غرور می کنم به خودم می بالم ،آره منم دارم میرم تو نمیایی؟...

 آره اشکال من همین جا بود همین غرور منوبد جوری زمینم زد خورد شدم...

می خواستی بری کربلا... متاسفم حتما قسمت نبوده ... کربلا...کربلا...کربلا ممنوع شد کنسل شد چرا

نمی فهمی؟ به صلاح نبوده...

انگار داشتم خواب می دیدم بغضی تو گلوم بود و نمی تونستم گریه کنم... فقط شکه شده بودم هیچی

نمی تونستم بگم... یعنی چی ما قرار بود بریم مگه میشه چرا؟ ؟؟؟؟

خدای من دوباره دلم شکست

تا کی باید حسرت دیدن بین الحرمین رو داشته باشم تا کی باید برای وصال بیقرار باشم...

غمی سخت توی دلم لونه کرد ... باورش هنوزم سخته ... عجیب دلم گرفته....

درحسرت اون لحظه که بگن: کربلا ... صلوات ... سوختم...

اخه این چندمین دفعه است که قسمت نمی شه ...

یکی از اقام حسین برام بگه دلم گرفته/ بیاد از بلوار بین الحرمین برام بگه دلم گرفته

اوای صدای اطرافیانم دیوونم می کنه تا کی می خوای زانوی غم بغل بگیری ! خب تو رو نطلبیدن دیگه...

هه شایدم لیاقت نداشتی ...اره این چشای من هنوز برای دیدنش لیاقت نداره...

اره من همون بدم/ ادم بی اصل و ریشه/ نمیام تو حرمت /چون حرمت کثیف می شه

اقا جونم روز به روز عطشم و عشقم برای دیدنت بیشتر میشه حالا میفهمم عاشقی یعنی چی....

یا امام حسین(ع) ما که ظرفیت دریا رو نداریم همون قطره عشقی که توی گلومون چکوندی حیات

زندگی بهم داد...

فقط میتونم بگم( الهی رضا برضاک)

 یا ابا عبدالله اتش عشقت رو روز به روز توی دلم بیشتر کن.امین...

کربلا برای دیدنت چشم انتظارم/ همه لحظه لحظه ها رو می شمارم /

 به خدا خسته شدم بس جدایی/ کی میشه سر روی شش گوشت بذارم/

 

|+|
نوشته شده توسط در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 19:33
دلتنگی 

پر است خلوتم از یاد عاشقانه او

گرفته باز دل کوچکم بهانه او

در اشتیاق زیارت به خواب می بینم

کبوترانه نشستم بر آستانه او

من و دو بال شکسته، من و دو دست نیاز

چگونه پر بکشم سمت آشیانه او 

 

|+|
نوشته شده توسط در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 18:57
کبوتران آسمانی 

های ! نسل سومی

 که توی همه چیز فقط یه ادعا خوب داری , تو اره تو وارث این نسلی ,

 بالاخره چه بخوای چه نخوای .

حالا هم بیا و مردونگی به خرج بده و بیا ابروی نسلمون رو بخریم .

 چه جوری! واقعا مشتاق شدی ! حالا واست یه قصه میگم که همه چی دستت بیاد.

درسته قصه از سن من و تو گذشته ولی این یکی فرق داره ,

 قصه مردمی هست که دیو شهرشون رو کشته بودند و جشن گرفته بودن,

جشن انقلاب و سر خوش از اومدن فرشته بودن .

 اون روزا شاید من و تو نبودیم ولی حالا که هستیم میتونیم او نا رو درک کنیم .

اره مردم توی شادی بودن که ناگهان دیو سیاه دیگه ای به شهر حمله کرد .

 مردم اشفته بودن, و جوون ترا داوطلب شده بودن که با این دیو سیاه بجنگن,

و هر زخمی که برپیکر این دیو وارد می شد , از پا در نمی یومد .

و گروه گروه از جوونا میرفتن به جنگ به عشق و فرمان پیر مرادشان .

 دیگه کوچه پس کوچه های شهر که پر شده بود از تبریک ,

 این بار پر شده بود از حجله و تسلیت , از شهادت , از شهید .

روزی نبود که ضجه ای اسمون رو نشکافه,

و من وتو هم پای همه ی این اتفاق ها رشد کردیم .

 هر خونی که ریخته میشد , چشم های ما هم آروم تر می خوابید .

کم کم این نبرد نابرابر تموم شد, دیو سیاه از پا در اومد و

اونایی که از این نبرد باقی مونده بودن , برگشتن و جوون هایی در مقابل خود دیدن که

بهشون میگفتن (نسل سومی ) , اوناهم براشون از روزای سخت نبرد گفتن ,

 از شلمچه از میدونای مین , از طلاییه و یادگاری های نهفته اش .

از پرواز خوندن و از اشک ها , از گاز ها گفتن , ااز خردل ها,

 از سیانورهاو از بدن های زخم خورده .

از افتاب سوزان و لبای تشنه واما اونا باز هم از یک جشن حرف میزدند .

 جشنی خونین همراه با رقصی خونین , جشن شهادت , و ما میشنیدیم .

 بعضیا از اونا خندیدن و رفتن و باور نکردن, بعضیای دیگه گریستندو موندند

 و عده ای دیگه به صلاح خودشون ندونستند که باور کنند .

 حالا ما موندیم که وارث پرواز کبوتر ها باشیم و خاطرات گلای باقی مونده .

 آره جونم چه دوست داشته باشی و چه نداشته باشی ,

 تو هم مال این نسلی و وارث این رسالت ؛

رسالت فراموش نکردن ادمای قدیمی .

 امروز این من و تو هستیم که باید فردا برای نسل بعد قصه زندگی خودمون رو همراه

با قصه گذشته بگیم . فردا نوبت من وتو هست پس خوب یاد بگیر و خوب گوش کن که

اگه از تو پرسیدن تو توی این قصه چه کردی ؟ شرمنده نشی .

 با تو هستم هم خونه نسل سومی من ! یادت باشه همه ی ما میتونیم یکی از

همون جوونایی باشیم که حماسه افریدن .

 بیا و ابروی نسلمون رو با قدم گذاشتن توی راه اونا بخریم ؛

بیا مثل اونا با مرام به همدیگه سلام کنیم , مثل یکی از همون نسل خورشیدیا.

 قصه ما اینجا به سر رسید , اما قصه زندگی منو تو حالا حالاها ادامه داره و امیدوارم

کبوترای نسل سومی ما خونه هاشون رو پیدا کنند و به اون برسند .

چون قصه مردان اسمانی راست راست بود .

 

ای بر سر آب آبی شده ها         بی جبهه و جنگ انقلابی شده ها

 

مدیون شب حمله جانبازانید       ای بر سر سفره افتابی شده ها

|+|
نوشته شده توسط در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 20:10
قانا(شکوه معصومیت) 

  والله هی (اسرائیل) او هن من بیت العنکبوت

                                        قانا(شکوه معصومیت)

انچه در این روستای کوچک جنوب لبنان رخ داد ، چندان تلخ و دردآور است که دل های

امت اسلام و آزادگان جهان را سخت آزرده ساخت.

 کودکانی معصوم، با دستانی ظریف و بدن هایی ضعیف و رنجور و چشمانی که

مهربانی را می جستند( به کدامین گناه کشته شدند؟)

 مادران وپدران این مظلومان شهید به چه گناهی باید تاوانی چنین سخت بپردازند؟

آری در قانا معصومیت را کشتند و آواز معصومیت قانا آوازه ی جهان شد.

قانا را به گناه بی گناهی سوختند و قانا نشان داد که اهمال در نابودی

اسرائیل از سوی هیچ کس پذیرفته نیست.

قانا فریاد بیداری علیه اشغالگری و تجاوز صهیونیست ها است.

 قانا به همه می گوید (اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود).

بی تردید این جنایات بزرگ و حملات مداوم سی و چند روزه رژیم صهیونیستی به

مردم بی گناه و بی پناه لبنان و فلسطین از سوی همه انسانهای آزاده ی جهان

محکوم است و عاملان و حامیان آن مورد تنفر شدید هستند.

 به امید نابودی رژم صهیونیستی و آزادی امت اسلام از سلطه استکبار جهانی و

صهیونیسم بین الملل که بی شک تنها از طریق اتحاد و ایمان به خدا و استقامت در

مقاومت حاصل می شود.

|+|
نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 18:55
خبرنگار روزت مبارک 

برایت ضبط و خودکار آفریدند              و از هر سوژه ای کار آفریدند

برای اینکه حالت را بگیرند                 نگارت را ز اخبار آفریدند

امسال نهمین سالی است محمود صارمی خبرنگار جمهوری

اسلامی ایران به شهادت رسیده است .آری هفدهم مرداد ماه 1377 بود که وی در

سنگر اطلاع رسانی در مزار شریف به دست گروه طالبان به شهادت رسید، و بعد از

شهادت وی این روز به نام روز خبرنگار نام گذاری شد.

 اما آیا در تقویم کشورمان در روز هفدهم مرداد ماه نامی هم از شهید محمود صارمی

هست؟!!!

به هر حال شهادت وی باعث شد روزی هم به نام روز خبرنگار باشد تا این

قشرعاشق هم بتوانند در این روز درد و دل هایشان را بگویند .

 اما آیا در تمام طول سال فقط یک روز متعلق به خبرنگار هاست؟!!!

نه! خبرنگارانی که روزانه در تلاش هستند که واقعیات جامعه را به اطلاع مردم

برسانند و این روزنامه هایی که هر روز چاپ می شود خبر از این دارد که هر روز، روز

خبرنگاران است. اما حال که روز خاصی را به این قشر اختصاص داده اند چه خوب

است به حرف هایشان گوش دهند و بتوانند بدون سانسور سخن بگویند!!!

ولی من اول می خواهم از خود بگویم آری، من هم یک خبرنگار بودم و به نظر خودم

متفاوت از دیگران و از جنسی دیگر، من روزی که سراغ این حرفه رفتم هدف دیگری

داشتم اما به بیراه رفتم اما هنوز هم با وجود اینکه خیلی در این راه فنا شدم این کار

رو دوست دارم و با تمام وجود می توانم بگویم که هیچ شغلی مثل خبرنگاری

نیست.

من در این راه زمانی که متوجه شدم به بیراه می روم این کار را رها کردم اما چه

فایده ؟ من هنوز هم می خواهم خبرنگار باشم و زمانی که هدفم را مشخص

کردم قطعا بر می گردم و می خواهم بهترین باشم .اما اگر بگذارند!

چون خبرنگاری در جامعه ما جایگاهی ندارد و این کار در جامعه ما زیاد جالب نیست

یک خبرنگار فقط یاد گرفته است که بازاریاب خوبی باشند و خوب هم دیکته بنویسند.

امروزه در این جامعه خبرنگار ما محکوم به اندیشیدن است. و هیچ کس به رسالت

خبرنگار که شفاف سازی و افشاگری و اطلاع رسانی هست توجهی ندارد.

خود تو لحظه ای فکر کن از دیدن محروم هستی ایا بدون چشم می توانی زندگی

کنی؟ بله ، می توانی اما باید سختی هاو زمین خوردن ها را هم تحمل کنی، می

توانی زندگی کنی اما نمی توانی

ببینی، با این توصیف خبرنگار چشم های بیدارجامعه است و اگر این چشم ها از

جامعه گرفته شود می دانی یعنی چه؟

یک خبرنگار باید بتواند به منطقه ممنوعه وارد شودو بدون سانسور بنویسدو هر کجا

کاستی دید بتواند فریادش را روی کاغذ بیاورد و از قیل و قال صاحبان قدرت هم

نترسد. واما بعضی از همین صاحبان قدرت با قلم

همین خبرنگار کیمیاگر می شوند و به قدرت می رسند و بعصی ها در لحظات مرگ و

زندگی خود چشمشان به همین خبرنگار هاست و برای حیات همیشگی شان چه

ها که نمی کنند! اما قلم خبرنگار خریدنی نیست.

اما تو، خبرنگار، خوشحال باش که تو خوشبختی، چون می توانی بفهمی و کاوشگر

واقعیات باشی، چون دغدغه هایت دغدغه های مردم است، درست است که این

حرفه پستی و بلندی، سیاه و سفیدی دارد اما باز هم تو خوشبخت ترینی چون درد

هایت دردهای جامعه است.

 پس خبرنگار روزت مبارک و امیدوارم روزی تو را بفهمند وبه

جایگاه واقعی خود برسی

|+|
نوشته شده توسط در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 19:2